مطالبم رو از این به بعد از این جا بخونید .... دوستتون دارم
![]()
http://haghbin6063zarei.blogfa.com![]()
![]()
دل نوشته های سیاسی و فرهنگی و ادبی یک آقا مهدی
![]()
http://haghbin6063zarei.blogfa.com![]()
![]()
آن چه جلال آل احمد را بر نوشتن «غربزدگی» برانگیخت!
"طرح نخستین آنچه در این دفتر خواهید دید، گزارشی بود كه به شورای هدف فرهنگ ایران داده شد. در دو مجلس از جلسات متعدد آن شورا. چهارشنبه 8 آذر 1340 و چهارشنبه 27 دی 1340. مجموعهء گزارشهای اعضای آن شورا در بهمن 1340 از طرف وزارت فرهنگ منتشر شد. اما جای این گزارش البته در آن صفحات نبود كه نه لیاقتش را داشت و نه امكانش را. هنوز موقع آن نرسیده است كه یكی از دوایر وزارت فرهنگ بتواند چنین گزارشی را رسما منتشر كند. گر چه موقع آن رسیده بود كه اعضای محترم آن شورا را تحمل شنیدنش را بیاورند. (آلاحمد جلال، غربزدگی، ترهان، فردوس، چاپ چهاردهم، 1376، ص 15).
چنانچه آمد، در سالگشت ایامی هستیم كه بنا به گفته جلال آلاحمد، سنگ بنای نگارش "غربزدگی" در جلساتی در این ایام چیده شد. این یادداشت، درآمدی است بر مقالهای كه نگارنده در شمارهء اول فصلنامهءزیر چاپ مركز اسناد انقلاب اسلامی در باب جلال آلاحمد، غربزدگی و نهضت امامخمینی (ره) نگاشته است و منتشر خواهد شد. انشاءالله.
كار فرهنگی ؛ به قیمت پول خون مخاطب!؟
چکیده: چنانچه از ظاهر اولین شماره از دوره جدید سوره برمیآید،در هر شماره پروندهای گشوده میشود و در میان صاحب نظران به چالش و بحث گذاشته میشود و این شماره به شهید آوینی پرداخته شده است.هر چه گشتم ـ«الا القلیل» ـ از اندیشههای سید شهیدان اهل قلم نیافتم و هر چه بود نقل خاطره بود و اگویههایی كه «اگر شهید آوینی بود،فلان میشد و بهمان نمیشد».این در حالی است كه تیم قدیم سوره، بدون اینكه، «تیتر» داشته باشند،در لایهای زیرین اغلب مقالات خود، به تشریح اندیشههای شهید آوینی میپرداختند و اتفاقا بعید میدانم كه اگر قرارشان این بود كه به این صورت،شهید آوینی را سوژه كار خود بكنند،به مشكلی برمیخوردند! چنانچه حتی مخالفین تفكرات آوینی ، در ایام شهادتش،او را سوژه نشریات خود میكنند.
یادداشت مدیر گروه هنر و ادبیات مرکز اسناد انقلاب پیرامون توقیف سوره
1.هفته گرامیداشت حماسه هشت سال دفاع مقدس در سال 1384 ، وحید جلیلی سر دبیر ماهنامه (خود سانسور شده) سوره میهمان جمع دانشجویان بسیجی دانشگاه امام صادق (ع) بود. یكی از دانشجویان در میان سخنرانی برادر جلیلی ، ویژه نامه هفته دفاع مقدس كه به صورت ضمیمه، توسط روزنامه (شرق) منتشر شده بود را به وی نشان داد كه: «آقای جلیلی ! هفته دفاع مقدس را چه كسی باید گرامی بدارد؟ روزنامه های اصولگرا و سازمان تبلیغات اسلامی و حوزه هنری و .. یا روزنامه شرقی كه لیبرال و اپوزیسیون جمهوری اسلامی و دلار بگیر آمریكا می خوانیمش ؟ !» و جلیلی چه خوب جواب بچههای را داد كه : «من، بعد از ظهر، ویژه نامه شرق را دیدم و باید خون گریه كنیم. نه، برای انیكه شرق ویژه نامه ای چنین منتشر كرده است، چه باید خوشحال بود! بلكه باید به حال خودمان و مدافعان انقلاب مظلومان بگرییم .... » و گفت كه:« من آرزو دارم ویژه نامههای متفاوتی در حوزه هنری منتشر شود ولی چه كنم؟ كه به عنوان سر دبیر نشریه حوزه هنری ، حتی 6 ماه یك بار هم، مدیر مسوول را نشریه را نمی بینیم و... »
یک شهر
به طعن یا رکیک،
خطابش کنند بد!
مدلّل
یا به حرف مفت؛
چه باک،
هان، ای حساب پاک!
مرگ چیز خوبی نیست، مرگ به همه حرکت های یک انسان پایان می دهد. یک توقف ابدی . مرگ مانند تولد، زیبا نیست. چه آرزویی می توان داشت وقتی خاطره ها تکه تکه می شوند؟ کودکی من، شبهای زمستان، خانه شمالی، کنار پدر، سریال آتش بدون دود، کومه های حصیری ترکمن ها، دلیرمردی ها، گلن اوجا،عشق و وسوسه و خشم شان که در خیالم نقش زندگی می آفریدند. سریال "هامی و کامی" با صدای "نوری"، مرا با خود به سفر می بردند ... و این اواخر واژه هایش که به من جان زندگی می داد و اکنون نیز... این همه به آسانی به چنگ نیامده است بلکه فراستی را می طلبد که بزرگوارانه به روند زندگی نگاه کرده است؛ ... هلیا از مرگ می ترسی؟ مرگ- که می نامد و آگاه نمی کند حتی پارساترین مدعیان پارسایی را ...من که از درون دیوارهای مشبک، شب را دیده ام و من که روح را چون بلور بر سنگ ترین سنگ های ستم کوبیده ام من که به فرسایش واژه ها خو کرده ام.
من- باز آفریننده ی اندوه هرگز ستایش گر فروتن یک تقدیر نخواهم بود و هرگز تسلیم شدگی را تعلیم نخواهم داد؛ زیرا نه من ماندنی هستم نه تو، هلیا آنچه ماندنی ست ورای من و توست؛ ...
از کتاب بار دیگر، شهری که دوست می داشتم نوشته نادر ابراهیمی
یه عادت خیلی جالبی رو توی دانشگاه امام صادق (ع) که بودم، بین چندتا از بچه ها جا انداختیم و اونقدر جالب بود و اونقدر بهش مقید شدیم که هنوز بعد از چند سال بهش پابندیم و حتی خارج از دانشگاه هم سعی کردیم گسترشش بدیم.
مدتها بود که با چندتا از رفقا بدجور فکری شدیم که وقتی دانشگاه تموم شد و هر کی رفت پی کار و بار و زندگی خودش، چطوری میشه که با هم باشیم یا لااقل طوری بشه که اسیر گرفتاری های روزمره نشیم و از یاد هم غفلت نکنیم.
بنا شد تا با هم یه پیمان ببندیم که نتیجه اش تا یه حدی باعث بشه که به یاد هم باشیم؛ حتی اگه همو نبینیم و حتی سالی به ماهی، یه تماس تلفنی هم با هم نداشته باشیم!!؟
امیدوارم تونسته باشم حس کنجکاوی رو تحریک کنم که اگه نتونسته باشم هم سرخورده نمی شم چون هدفم تحریک نبوده!
بنامون بر این شد که:
هر کسی به رفیقش قول بده که هر روز با یه ذکر یا خوندن یه سوره از قرآن و هر چیز دیگه ای یاد کنه و البته این بین الطرفینی بود یعنی رفیقش هم قول می داد که یه جوری به یادش باشه.
خیلی جالبه که من هر روز به یاد مجتبی هستم با ۵ تا صلواتی که هر شب قبل خواب واسش میفرستم و به یاد ابراهیم هستم با سجده مخصوص و ۳۰ ثانیه ای که بعد از نماز عصر انجام میدم و ... و به یاد شازده کوچولو هستم با یاسینی که هر روز و ترجیحاً بعد از نماز صبح واسش می خونم.
رسم خوبیه و پیشنهاد می دم شما هم بنا به ذائقه تون (فرقی نداره با چی!) یه قراری با رفقاتون بذارین و به یاد هم باشین و حالشو ببرین!
یکی جلومو بگیره؛ منبرم طولانی شد!
دیروز رفته بودم انقلاب از سر اجبار بر خرید کتاب که اگه مجبور نبودم، به دلایلی که اگه با من باشین تا آخرش، متوجه می شین.
۱ـ خیلی واسم جالب بود که از آخرین تشرف به میدان انقلاب که خیلی وقت پیش بود تا حالا، پیاده روهای خیابون انقلاب همچنان خاک آلود و کنده کاری شده بود و گویا شهرداری خیلی خیلی معظم تهران فراموش کرده اند که روزی روزگاری دستوری برای کنده کاری داده اند و از قضا، بدون سیر مطول بوروکراسی اداری، به سرعت هم اجابت شده است و حالا نشسته اند به هوای ... و خبر ندارند که خیابان انقلاب و کارگران کنده کار، منتظر دستورات بعدی جناب مستطاب مدیر مفخم بلدیه نشسته اند تا چه دستور فرماید!؟
گفتم از سر اجبار رفتم؛ باید توضیح بدم که با این وضع خیابون، هر بار که بر می گردم باید کفش و شلوارمو واسه سرویس کامل بدم کفاشی و اطوشویی و اینم شده هزینه های ثابت خیابون گردی های فرهنگی من که آدم زورش می آد!
۲ـ نمی دونم اخیراً به فروشگاه انتشارات کیهان در خیابان مزبور رفته اید یا نه؟ اما زمین تا زیرزمین با اون چیزی که قبلاً بوده، توفیر کرده! باکلاس شده وحشتناک!
اونقدر با کلاس که حتی بن های خرید کتابی رو که وزارت ارشاد زده و در پیت ترین کتاب فروشی ها هم قبول می کنن، تحویل نمی گیره و جالبه که همین کتابفروشی، قبل باکلاسیش، بن ها رو می گرفت و ... وقتی هم می پرسی، جواب می گیری که باید یه حساب بانکی باز کنیم که یه کم کار داره و ... خواستم بپرسم که مگه قبلاً این حساب نبوده و اگه نبوده، چطور بن ها رو قبول می کردین و ... که ترجیح دادم نقدی حساب کنم و برم پی کارم!
۳ـ شماره جدید پلاک هشت هم اومد و مثل شماره یکش و چنتا شماره یاد ماندگار که از طرف فرهنگسرای پایداری می زدن، پر و پیمون و توپیه که وقتی کامل خوندمش نظرمو می گم.
اگه دوست داشتین، برین از کتابفروشی صریر بگیرینش.
حتماْ تا حالا شده که عقلت یه چیزی بگه و دلت یه چیز دیگه.
من از اونایی هستم که به دلشون نیگا می کنن اما آخرش می بینن که عقلشون چی میگه؛ نمی دونم خوبه یا بده اما من ایجوریم ... خب، اینم یه جورشه!
دوست داشتم و دارم که هیچ وقت عقلم، پا رو حرف دلم نذاره اما به دوست داشتن نیست که یهو می بینی تو یه شرایطی گرفتاری که عقل، دل رو نادیده گرفته و رگ گردنشو کلفت کرده و داد می زنه که:
ـ هی! من با این چیزا که دل می گه اصلاً موافق نیستم ها! من یه چیزایی شنیدم که البته ممکنه درست نباشه اما اگه درست باشه، باس بی خیال دلت شی، داش مهدی!
منم از اونجایی که تو این شرایط به دلم نیگا می کنم اما آخرش می بینم که عقلم چی میگه، بهش می گم:
ـ باشه، این دفعه هم حرفتو به کرسی نشوندی و البته بازم نگفتی که این چیزا که می شنوی رو کی بهت میگه ... اما از اونجایی که من تو این شرایط به دلم نیگا می کنم اما آخرش می بینم که عقلم چی میگه، بهت می گم باشه ولی یادت باشه آقا عقله! اگه روزی بفهمم که این چیزا که می گی شنیدم، دوروغ بوده، شکایتمو می برم پیش خدا از دست تو و اون کسایی که این حرفا رو بهت گفتن و منو تو شرایطی قرار دادین که به دلم نیگا کنم اما آخرش ببینم که عقلم چی میگه...
عقل می گه:
ـ داش مهدی! چون خسرویی، باس صلاح کار خودتو بدونی؛ صلاح کارت عمل به احتیاطه و به فرضم که همه این حرفا کشک باشه و حتی راست باشه اما به این شدت و حدت نباشه، چیزی که از دست ندادی ... ولی اگه این حرفا راست باشه و تو به حرف دلت گوش بدی ... واویلا!
من پشتمو می کنم بهش و می گم:
ـ وایسا با هم بریم ... اگه این حرفا راست باشه، دستت رو می بوسم اما اگه دوروغ باشه، فکر نکن لبخند می زنم که خب، چیزی از دست ندادم و ... بلایی به سرت بیارم که با این حرفات دلمو شیکوندی و کاری کردی که حرف دلمو نشنوم! و بلایی به سر اون حراّفای بی مقدار بیارم که نذاشتن حتی درست و حسابی ببینم دلم چی می گه؛ راه دلو بستن و دلمو ندیده گرفتن ... دلمو شیکوندن!
شکست بغض گلوگیر اشک جاری کن
دلشکسته ای عاشق
و ردّ گریه ای بر جای
آب چشم، نه؛
خون گریه کرده است، انگار!
گریه ای پنهان
...
به کلمه ای ناطور
حرفی، نه از سر انصاف!؟